همه اطرافیان من!

"روزنوشت های یک مادر"

همه اطرافیان من!

"روزنوشت های یک مادر"

183.

همیشه حتی اون موقعها که همه روزم به نوشتن می گذشت و این نوشتن از یه خبر کوتاه شروع میشد و گاهی با نوشتن یه لید خوب برای یه مصاحبه جنجالی ادامه پیدا می کرد و ساده ترینش هم نوشتن مطلب برای قدیمی ترین وبلاگم بود جمله شروع متن  برام سخت بود و همچنان هم هست. و اینه که الان به جای این که بیام و مثل بچه آدم بعد دو ماه مطلبم رو شروع کنم و براتون تعریف کنم که توی این مدت کجا بودم یه پاراگراف از سختی های آغاز یه مطلب میگم که وقتی بقیه مطلب رو می خونید دنبال ربط اصل مطلب با پاراگراف اولش بگردید و آخرش هم چیزی دستگیرتون نشه و بیخیال شید!!!

خب حالا اصل مطلب!
پاسخ این سئوال که من این مدت طولانی کجا نیست شده بودم؟؟؟ قطعا اون جوابی که تو ذهن شماست و بعضی هاتون هم لطف کرده بودید و تو کامنتاتون برام نوشته بودید از بیخ و بن اشتباهه و من حتی یک روز از یکی دو ماه اخیر رو به درس خوندن نگذروندم و تمام مدت در این مورد با خودم درگیر بودم و دریغ از یک خط که بخونم و یک تست که بزنم و ....
من از همون موقعا که دیگه سر به وبلاگم نزدم دچار یه یاس شدید و وحشتناک شده بودم و چون هیچ مدله قادر نبودم درگیری فکرم رو با خودم حل کنم نمی تونستم اون رو اینجا هم بیان کنم اینه که هر روز میومدم و این صفحه رو باز می کردم و میزاشتم جلوی خودم و گاهی یکی دو خطی هم می نوشتم اما نه اون مطلب به پایان می رسید و نه فکر من به نتیجه. اینه که اون ضربدر قرمز بالای صفحه رو می زدم و ...
حدود یک ماه پیش به نتیجه رسیدم که با وحود پرخاشگر شدن دخترام، با وجود به هم ریختن خونه و زندگیم، با وجود کم محلی هام به همسر عزیزم باید راهی رو که توش قدم گذاشتم به پایان برسونم و یک ماه و نیم باقیمانده رو بخونم و خلاص شم. به همین دلیل بار و بندیل رو جمع کردم و راهی خانه مادر عزیز شدم تا حداقل کثیفی و به هم ریختگی خونه توی ذوقم نزنه و بار شام و ناهار هم از روی دوشم برداشته بشه. به این ترتیب روز اول رو درس خوندم روز دوم رو هم تا بعدازظهرش خوندم و بعدازظهرش به خودم فرجه دادم تا برای تقویت روحیه به افتتاحیه سالن زیبایی دوستم برم اما دم در مشغول پوشیدن کفشها بودیم که از شهرستان تماس گرفتند و خبر دادند که مادربزرگ عزیزم رو به قبله شده و باید برویم. من با همان لباسهای میهمانی به همراه دخترها و پدر و مادرم و برای اولین بار در طول زندگی مشترک بدون همسرم راهی یک سفر هزارکیلومتری شدم.
اگرچه بی بی شهناز نازم خوشبختانه دست رد به سینه حضرت عزرائیل زد اما من از این سفر و رفتار دخترها در آن به نتیجه ای که می خواستم رسیدم و آن این که پرخاشگر شدن دخترها فقط و فقط به واسطه بی توجهی من به آنهاست و دلیل دیگری ندارد و از همان روزی که تصمیم گرفتم همه توجهم فقط و فقط معطوف به دخترها باشد و درس را بیخیال شوم اوضاع از این رو به آن رو شد و دیگر نه از جیغ و داد آنها خبری بود و نه از فریادهای من بر سرشان و عصبی شدنم و حرص خوردنمان!
از نیمه سفر هم که همسر بهمان ملحق شد اوضاع خیلی بهتر شد و سفر ده روزه مان به خوبی و خوشی گذشت. از بعد آن سفر هم تا همین امروز همه فکر من مشغول این بود که کلا درس را کنار بگذارم یا ساعتهایی که بچه ها خوابند بخوانم که خب نتیجه حاصله این بود که امروز کتابها را کارتن کردم و به انباری منتقل کردم تا شاید وقتی دیگر و سر فرصتی بهتر.
بعد از همان روزی که از سفر برگشتیم تا همین امروز هم من به عادت همیشگی که در زمان مشغولیت فکر یا با کامپیوتر مشغولم و یا خرید می کنم گزینه دوم را انتخاب کردم و حسابی جیب جناب همسر را تکاندم تنوع هزینه هایم هم تبلت و وسایل همراهش تا هافلایت مو را دربرمی گیرد که این آخری حسابی لذت بخش بود. این که با کمترین هزینه شیرجه زدم تو دل یکی از بزرگترین ترس های زندگیم و نیم زیرین موهایم را دکلره کردم و نیم رویی را هم با تناقضی شدید رنگ قهوه ای ملوسی کردم و نه موهایم سوخت و نه پوست سرم تاول زد و البته برق چشمان همسر را هم دیدم لذتی داشت از همان ها که می گویند وصف ناشدنی است. در ادامه هم عکس بعضی از خریدهام رو براتون میزارم تا اگر شما هم فکرتون مشغول بود حداقل بدونید چه جوری جیب خانواده رو خالی کنید.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد