همه اطرافیان من!

"روزنوشت های یک مادر"

همه اطرافیان من!

"روزنوشت های یک مادر"

187.

آخ.....خداجونم حکمتت رو شکر.....

واقعا نمیتونم درک کنم؛ من نمی فهمم چرا وقتی میخوای بگیری میدی?

چرا میزاری یه مادر ۹ماه رنج حاملگی رو به جان بکشه

۹ماه لحظه به لحظه به جنینی که تو رحمش رشد میکنه وابسته تر بشه دلبسته تر بشه

بعد بچه ای که همه خانواده چشم به راهش هستند پا به این دنیا بزاره و بعد بگن سیاه رگ و سرخرگ قلبش برعکس کار می کنه.

و بعد دو هفته که همه چی داره خوب پیش میره بچه مرخص شده و مثل بچه‌های عادیه و قرار دو ماه دیگه بیان برای عمل نیمه شب گریه بچه بند نیاد و بعد هم بیمارستان و بعد......

نمیفهمم حال زهرا رو وقتی پارچه سفید رو رو صورت مثل ماه فاطمه اش می‌بینه؛ نمی فهمم چه جوری با این درد کنار میاد.....

حالم بده نمیتونم بنویسم فقط اینم نمیفهمم که من با این اوضاع روحی داغون چرا باید روز آخر بدون برنامه برا اولین بار تنها ماشین رو بردارم با بچه ها از کرج بیام اینجا و شب آخر رو کنار این فرشته کوچیک بگذرونم?

186.

داستان مینی خونه تکونی دیروز من به اونجا رسید که از همون ساعت انتشار پست قبلی از جام بلند شدم تا برای خودم چای بریزم و انرژی بگیرم برای ادامه کار.
هیچی دیگه دسته های کتری سماوری روی گاز رو گرفتم و کشیدمش طرف خودم قوری روی اون لیز خورد و دمر شد روی گاز من هم وایسادم نگاه کردم تا خدای نکرده قطره ای چای توی قوری نمونه و همش دقیقا بریزه روی اجاق گاز؛همچین بوی چای هلی توی فضا پیچیده بود که نگو و نپرس! بعد همینطور که ناخودآگاه غدد اشکیم فعال شده بودند بی خیال چای شدم (اصلا مگه دیگه چایی مونده بود که بیخیالش بشم؟) شروع کردم به تمیز کردن اجاق گاز بعد روی کابینتها، بعد کف رو نگاه کردم هر چی با خودم کلنجار رفتم تو کتم نرفت فقط تی بکشم اینه که کف رو خیس کردم پودر آبی رخشا رو ریختم و فرچه رو برداشتم و ...
ساعت 6و نیم که همسر به خونه برگشت من آخرین سطل آب رو کف آشپزخونه خالی کردم و دو تا لیوان چای هل تازه دم برای خودم و خودش ریختم و اومدم نشستم.
هنوز چاییش به آخر نرسیده بود که برنامه اش رو چیدم: عزیزم شما دخترا رو ببر حمام تا منم اتاق خوابها رو مرتب کنم و خدمت دستشویی برسم، اومد آه و ناله کنه گفتم هیچی نگو که الان جیغم میره هوا!!
هیچی دیگه بنده خدا چاییش رو خورده و نخورده دست دخترا رو گرفت و راهی حمام شد. روال بر اینه که دخترا قبل حمام یک ساعتی توی وانشون با اسباب بازی هاشون بازی می کنند بعد یکی از ما برای شستنشون میریم اما همسر دیروز دید هوا پسه ترجیح داد همونجا بشینه و بازی بچه ها رو تماشا کنه.
یک ساعتی که پدر و دخترا توی حمام مشغول بودند من هم آخرین توانم رو به کار گرفتم و آخرین کار یعنی شستن سرویسها رو انجام دادم؛ لحظه ای که خم شدم تا حوله دخترا رو تنشون کنم دیگه کمرم صاف نمیشد. اما خب از اونجا که دختر بزرگه همیشه بعد حمام گرسنه است سفره رو پهن کردم . بوی قرمه سبزی که توی فضا پیچید تازه یادم اومد ناهار هم نخوردم و نشستم پای سفره؛ تا حالا غذاخوردن قحطی زده ها رو دیدید؟؟
شب هم بعد تمام شدن باران خاموشی زدیم و به سمت رختخواب پرواز کردیم به امید یک خواب آرام؛ اما مگه خواب به چشمم می اومد از هر طرف می چرخیدم یه جام درد می گرفت و استخونهام تلق تولوق صدا می کرد. دیدم خواب به چشمم نمیاد تبلت رو آوردم و واتس آپ و گپ و گفتی صمیمانه با هم اتاقی های دوران خوابگاه تا نیمه شب.
بعد اون دیگه نمی دونم تا کی آه و ناله کردم و کی خوابیدم فقط یه بار شنیدم اون وسطا همسر غر زد یه بار دیگه تنهایی اینجوری بیفتی به جون خونه من میدونم با تو!


پانوشت: میخوام از بلاگفا برم. فقط موندم آرشیوم رو چه جوری منتقل کنم.بعد تازه آرشیو رو ببرم کامنتدونی ها رو چه کنم؟؟؟ از اون روز تا حالا دو سه بار اومدم دوباره عکسها رو براتون بزارم هر بار ارور میده این پست حاوی کدهای تبلیغاتیه!!! با بقیه ایرادهاش میشد ساخت این یکی دیگه خیلی بیخوده، یعنی چی که نشه عکس بزاریم؟؟!!



185.

از بعد قضیه کنار گذاشتن درسم -تنها کاری که واقعا ازش لذت می بردم- کودک درونم سرکش شده و لنگ و لگد می پرونه و من مثل اون مادر مستاصلی که بچه اش درست توی فروشگاه و جلوی چشم همه شروع کرده به لجبازی و پاهاشو به زمین می کوبه چیزی می خواد که تو برنامه خرید اون روزشون نیست برای آروم کردن این کودک دیوانه که حرفش خیلی هم غیر منطقی نیست هیچ کاری از دستم برنمیاد جز این که زل بزنم بهش و آهی از ته دل بکشم و بگم: تو راست می گی خواسته تو هم غیرمنطقی نیست اما الان وقتش نبود!!!!




پانوشت1: درست مثل شخصی که بعد یه مدت طولانی یه جلسه حرکات ورزشی سنگین انجام میده و تا وقتی بدنش گرمه حالیش نیست اما همین که یواش یواش عضله هاش سرد میشن درد از همه جای وجودش می زنه بیرون، این روزها همه وجودم درد می کنه و آسمون دلم بدجوری ابری شده؛

پانوشت2: امروز بعد صبحانه با خودم گفتم شروع می کنم به مرتب کردن خونه و تا وقتی کارهام تمام نشده روی زمین نمیشینم!
نشون به اون نشون که الان که نشستم اینجا و مثلا دارم استراحت می کنم هنوز کف آشپزخانه، آینه های اتاق خودم و کمد لباس دخترها مونده؛ شستن سرویس ها رو هم که گذاشتم برای آخر سر قبل از دوش پایان کار!



184.

دلم عجیب گرفته این روزها...
شانه ای می خواهم برای این که سرم را رویش بگذارم و های های گریه کنم....
امان از روزگاری که در آن دوست خوب کمیاب شده .....
امان....



183.

همیشه حتی اون موقعها که همه روزم به نوشتن می گذشت و این نوشتن از یه خبر کوتاه شروع میشد و گاهی با نوشتن یه لید خوب برای یه مصاحبه جنجالی ادامه پیدا می کرد و ساده ترینش هم نوشتن مطلب برای قدیمی ترین وبلاگم بود جمله شروع متن  برام سخت بود و همچنان هم هست. و اینه که الان به جای این که بیام و مثل بچه آدم بعد دو ماه مطلبم رو شروع کنم و براتون تعریف کنم که توی این مدت کجا بودم یه پاراگراف از سختی های آغاز یه مطلب میگم که وقتی بقیه مطلب رو می خونید دنبال ربط اصل مطلب با پاراگراف اولش بگردید و آخرش هم چیزی دستگیرتون نشه و بیخیال شید!!!

خب حالا اصل مطلب!
پاسخ این سئوال که من این مدت طولانی کجا نیست شده بودم؟؟؟ قطعا اون جوابی که تو ذهن شماست و بعضی هاتون هم لطف کرده بودید و تو کامنتاتون برام نوشته بودید از بیخ و بن اشتباهه و من حتی یک روز از یکی دو ماه اخیر رو به درس خوندن نگذروندم و تمام مدت در این مورد با خودم درگیر بودم و دریغ از یک خط که بخونم و یک تست که بزنم و ....
من از همون موقعا که دیگه سر به وبلاگم نزدم دچار یه یاس شدید و وحشتناک شده بودم و چون هیچ مدله قادر نبودم درگیری فکرم رو با خودم حل کنم نمی تونستم اون رو اینجا هم بیان کنم اینه که هر روز میومدم و این صفحه رو باز می کردم و میزاشتم جلوی خودم و گاهی یکی دو خطی هم می نوشتم اما نه اون مطلب به پایان می رسید و نه فکر من به نتیجه. اینه که اون ضربدر قرمز بالای صفحه رو می زدم و ...
حدود یک ماه پیش به نتیجه رسیدم که با وحود پرخاشگر شدن دخترام، با وجود به هم ریختن خونه و زندگیم، با وجود کم محلی هام به همسر عزیزم باید راهی رو که توش قدم گذاشتم به پایان برسونم و یک ماه و نیم باقیمانده رو بخونم و خلاص شم. به همین دلیل بار و بندیل رو جمع کردم و راهی خانه مادر عزیز شدم تا حداقل کثیفی و به هم ریختگی خونه توی ذوقم نزنه و بار شام و ناهار هم از روی دوشم برداشته بشه. به این ترتیب روز اول رو درس خوندم روز دوم رو هم تا بعدازظهرش خوندم و بعدازظهرش به خودم فرجه دادم تا برای تقویت روحیه به افتتاحیه سالن زیبایی دوستم برم اما دم در مشغول پوشیدن کفشها بودیم که از شهرستان تماس گرفتند و خبر دادند که مادربزرگ عزیزم رو به قبله شده و باید برویم. من با همان لباسهای میهمانی به همراه دخترها و پدر و مادرم و برای اولین بار در طول زندگی مشترک بدون همسرم راهی یک سفر هزارکیلومتری شدم.
اگرچه بی بی شهناز نازم خوشبختانه دست رد به سینه حضرت عزرائیل زد اما من از این سفر و رفتار دخترها در آن به نتیجه ای که می خواستم رسیدم و آن این که پرخاشگر شدن دخترها فقط و فقط به واسطه بی توجهی من به آنهاست و دلیل دیگری ندارد و از همان روزی که تصمیم گرفتم همه توجهم فقط و فقط معطوف به دخترها باشد و درس را بیخیال شوم اوضاع از این رو به آن رو شد و دیگر نه از جیغ و داد آنها خبری بود و نه از فریادهای من بر سرشان و عصبی شدنم و حرص خوردنمان!
از نیمه سفر هم که همسر بهمان ملحق شد اوضاع خیلی بهتر شد و سفر ده روزه مان به خوبی و خوشی گذشت. از بعد آن سفر هم تا همین امروز همه فکر من مشغول این بود که کلا درس را کنار بگذارم یا ساعتهایی که بچه ها خوابند بخوانم که خب نتیجه حاصله این بود که امروز کتابها را کارتن کردم و به انباری منتقل کردم تا شاید وقتی دیگر و سر فرصتی بهتر.
بعد از همان روزی که از سفر برگشتیم تا همین امروز هم من به عادت همیشگی که در زمان مشغولیت فکر یا با کامپیوتر مشغولم و یا خرید می کنم گزینه دوم را انتخاب کردم و حسابی جیب جناب همسر را تکاندم تنوع هزینه هایم هم تبلت و وسایل همراهش تا هافلایت مو را دربرمی گیرد که این آخری حسابی لذت بخش بود. این که با کمترین هزینه شیرجه زدم تو دل یکی از بزرگترین ترس های زندگیم و نیم زیرین موهایم را دکلره کردم و نیم رویی را هم با تناقضی شدید رنگ قهوه ای ملوسی کردم و نه موهایم سوخت و نه پوست سرم تاول زد و البته برق چشمان همسر را هم دیدم لذتی داشت از همان ها که می گویند وصف ناشدنی است. در ادامه هم عکس بعضی از خریدهام رو براتون میزارم تا اگر شما هم فکرتون مشغول بود حداقل بدونید چه جوری جیب خانواده رو خالی کنید.

182.


من فکر می کنم طبیعت مادربودن یا شاید هم والد بودن یه قانون مهم داره

اون هم اینه:

میزان عمر والد با عدد بیماریهایی که فرزندش به اون دچار میشه نسبت عکس داره؛

اینجوری که هر چی تعداد مریضی هایی که بچه رو خصوصا تو دوران کودکی گرفتار می کنه بیشتر باشه عمر پدر و مادر کمتر میشه؛

اینو گفتم که بگم

تو هفته گذشته یه 7-8سالی از عمر من کم شده....


181.


الان حس اون مادری رو دارم که برا پسرش رفته خواستگاری بعد خونواده دختره زنگ زدند جواب منفی دادند بعد این هم نشسته یه گوشه و مات و مبهوت به گوشی تلفن که توی دستش مونده نگاه می کنه و میگه: جز جیگر بزنه دختره! اصلا مالیم نبود انگار برا پسر من دختر قحطه و ...

بعد داستان واسطه شدن من و همسر برای خواستگاری از دختردایی همسر برای برادر همسر امروز زندایی همسر (چه همسر همسری شد!!:))) )زنگ زده و میگه: دخترمون گفدِس نیمیخواد ازدواج کنه!! گفتس میخواد درس بوخونِد!!!

بعد من از چی حرص می خورم؟؟؟ از این که بعد 4سال که برادر همسر داشت یواش یواش این عشق یک طرفه اش رو فراموش می کرد و به ازدواج رضایت می داد سه هفته پیش خود دختره اس ام اس داد بهش که من راضیم تو خونواده ام رو راضی کن!!!

بعد حالا مامانش میگه ما گفتیم ما راضی هستیم خودش گفته نمیخوام!!!

اینجاست که میگن: دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟؟؟؟؟



پی نوشت: یلداتون مبارک!!

180.

صبح روز بعد از ماموریت -البته نزدیک های ظهر- برمی گرده خونه و یک راست به آشپزخونه میره و از همون اول هم میگه میخوام یه املت بزنم با پیاز میدونم دوست نداری تو همون کره مربات رو بخور....

من که هنوز از بی خوابی دیشب که به خاطر نبود اون و ترسی که یک باره مثل خوره به جونم افتاده بود و خواب رو ازم گرفته بود گیج و منگم هیچ نمی گم و در حالی که اون مشغول اضافه کردن تخم مرغ به مخلوط گوجه و پیاز نپخته است ظرف مربا و کره رو برمی دارم و به اتاق میرم.

هنوز انقدر سرحال نشدم اما برام سئواله که یعنی همسر بعد چهل روز آرایشگاه رفتن من رو ندیده یا خودش رو به ندیدن می زنه؟

حالم خرابه خیلی! از گریه های آخر شب دخترک و ضجه هاش که "هیشکی منو دوست نداره" این جملات داغونم کرده. یه جورایی دیشب بعد از گریه های دخترک که خودم هم می دونستم از بیخوابیشه خرد و خاکشیر شدم اما همسر انگار گوشی برای شنیدن حرفهام نداره و من هم سعی می کنم زبون به دهن بگیرم. چون میدونم به محض باز کردن دهانم قبل از زبان غده های اشکیم فعال میشن.

سفره رو جمع می کنم در حالی که همسر آماده میشه برای خواب می پرسم: تغییری توی من نمی بینی؟

میگه: ا مبارکه این تاپ رو کی خریدی؟

و من مات و مبهوتم که یعنی این تاپ رو تا حالا تن من ندیده؟؟ حوصله بیست سئوالی ندارم میگم: ابروهام رو می گم! که همسر تیر خلاص رو می زنه و میگه: ابروهای تو که انقدر کمرنگه که هیچوقت فرق نمی کنه!!!

 گیج می زنم دیدم که تار میشه می فهمم غده های اشکی میخوان کارشون رو شروع کنند ولی نفس عمیق می کشم و کتابی برمی دارم و می نشینم به خواندن!

دو سه ساعتی می گذره و توی این زمان بچه ها دیوانه ام می کنند و من مجبور می شوم بیندازمشان در اتاق و در را ببندم بلکه ساعتی آرامش داشته باشم اما مگر جیغ هایشان می گذارد. طاقتم طاق می شود در اتاق بچه ها را باز می کنم و خودم هم به اتاقم می روم و پرت می شوم روی تخت و ناخودآگاه اشک است که می ریزد...

و همسر....

آه از این روزگار!

کمی عشق! ذره ای محبت! هیچ در کار نیست. همانطور که زل زده به سقف می پرسه چی شده؟ دلم میگه: محبت میخوام اما زبانم میگه: خسته ام داغونم شب هایی که نیستی عذاب می کشم!

نمی دانم سقف لعنتی چه دارد که نگاه از آن برنمی دارد می پرسد: بچه ها اذیتت می کنند؟ دلم میگه: نه جای خالی تو و دلشوره نبودنت دیوانه ام می کنه! اما زبانم می گه: آره دیشب دختربزرگه خیلی اذیتم کرد...

و سکوت....

و همانطور نگاه خیره به سقف...

و دستی که حلقه نشد دورم...

و چشمهایی که زل نزد به چشمانم تا حرف دلم را بشنود....

و من امروز داغون تر از روز قبل

و من امروز خسته تر از هر روز...



پانوشت: دوست ندارم آسمون این خونه همیشه ابری و گرفته باشه ولی چه کنم که این خونه انعکاسی از وجودمه و این روزهای آخر پاییز همه وجودم انگار ابری و گرفته است.


179.


به معلم کلاس زبان دخترک در بحثی درباره ارشد می گویم:

اگر هم قبول نشوم گله ای ندارم و حتی باز هم از خودم راضی هستم چون در مدت چند ماه کلی مطلب روانشناسی با پایه و اساس یاد گرفتم و این مطالب خیلی به دردم می خورند.

اما تمام مدت زمان بعد از اسنک تایم تا پایان کلاس و حتی بعد آن را به این فکر می کنم که چقدر این حرف را از عمق دل گفتم و چقدر این حرف واقعیت دارد؟؟

یعنی من هدفم همین بود؟ که چند تا نظریه روانشناسی یاد بگیرم؟؟؟ یعنی نمی توانستم این نظریه ها را در جای دیگری و با فراغ بال بیشتری یاد بگیرم به جای آن که سه ماه تمام شب ها خواب را بر خودم حرام کنم و صفحه به صفحه پیش بروم و آخر هر دو هفته ام با استرسی که تا به حال در هیچ آزمونی تجربه نکرده بودم بگذرد؟؟

نمی دانم!

دیشب با دوستی در همین مورد چت می کردم حتی نتوانستم یک جمله درست و درمان تحویلش بدهم و آن چیزی که در مغزم هست را درست به او منتقل کنم. پست های قبل را نگاه می کنم یکی از یکی افتضاح تر حتی دو جمله درست و حسابی نتوانسته ام پشت هم ردیف کنم که اشتباه دستوری نداشته باشد.

اوضاع زندگیم هم همینطور است، هر روز مشتری می آید برای خانه و من هنوز مرددم بین فروختن و نفروختن و در این مورد هنوز نتوانسته ام تصمیم درستی بگیرم از طرفی این شهر را دوست دارم و راحت تر با مردمانش ارتباط برقرار می کنم و از طرفی دوری از خانواده برایم سخت است؛ نه که اگر تهران باشم هفته ای چند بار به خانه پدرم بروم اما همین که اینجا از اول هفته باید منتظر باشم تا آخر هفته برسد و من به دیدن پدر و مادرم بروم این برایم محدودیت بزرگی است و عذابم می دهد. و مورد دیگر فکر اثاث کشی آن هم در این وضعیت است که روح و روانم را به هم می ریزد؛

و همه اینها به اضافه بحث هایی که یکی دو هفته پیش با خانواده همسر پیش آمد و جنگ اعصابی که در مورد طلاق خواهر همسر در خانه شان وجود دارد و از طرفی هم تلاش برادر همسر برای رسیدن به عشق قدیمیش که این بار مرا واسطه قرار داده همه و همه مشغولیت های ذهنی این روزهایم هستند.


پانوشت:

برایم دعا کنید همین!


بعدانوشت:

اینو الان توی یه سایت دیدم؛ زیبا بود و پرمغز:


تیر ، فقط با به عقب کشیده شدنش پرتاب می شه ...
اگر زندگی با سختی هاش شما رو به عقب می کشه ؛ می خواد که شما رو به یه هدف بزرگتر پرتاب کنه ...
لطفا شما به نشونه گیریتون ادامه بدید ...

178.

من یک بانوی خانه دارم و بیشتر وقتم در آپارتمان کوچکم به شست و شو و رفت و روب و پخت و پز می گذرد
من یک مادر هستم و بیشتر وقتم در حضور دخترهایم و با شیرینی هایشان می گذرد
من یک داوطلب شرکت در یک ماراتن علمی هستم و بیشتر وقتم با کتابهایم می گذرد
من یک بانوی اجتماعی هستم و گاهی وقتم را در اجتماع و در میان دوستان مهربانم می گذرانم


و در کنار همه اینها

من یک بانوی وبلاگ نویسم

و وقتی در آپارتمان کوچکم مشغول شست و شو و رفت و روب هستم، هنگام هم زدن مواد مایه ماکارونی سفارش ناهار بچه ها؛ وقت بازی کردن با دخترها، وقتی برایشان کتاب قصه می خوانم؛ وقت درس خواندن و غرق شدن در انواع و اقسام نظریه های روانشناسی؛ وقتی پشت فرمان اتومبیل کوچکم نشسته ام و آقایون راننده اطراف هر لحظه منتظرند در رانندگی سوتی بدهم تا همان جمله همیشگی "کی به زن ها گواهینامه میده؟؟" رو به همراه هزاران جمله بی ربط دیگر به زبان بیاورند....

در میان همه این لحظات که فقط و فقط یک مادر خانه دار حاضر در اجتماع می تواند آنها را تجربه کند منِ وبلاگ نویس به دنبال سوژه های نابی هستم که بشود آنها را اینجا نوشت سوژه هایی که کمی عمیق تر از غذا امروز چی پختم و روابطم با همسر و لجبازی با خانواده همسر باشد؛ سوژه هایی که درد باشند و درد دل؛ سوژه هایی که از دل برآیند و شاید (نه الزاما لاجرم) بر دل نشینند؛

اینها را گفتم که بگویم این که گاهی کرکره این خانه تا نیمه پایین می آید و چراغش کم سو می شود عذر تقصیر مرا بپذیرید و بدانید که در آن روزها آنقدر کارهایم در هم گره خورده اند و آنقدر سوژه در ذهنم وول می خورد که می توان از آنها یک کتاب نوشت و اگر این کتاب قطور به یک پست وبلاگی تبدیل شود صرفا نوشته ای می شود از سر رفع تکلیف نه آن چیزی که باید باشد؛ چیزی می شود به مغشوشی ذهن درهم و برهمم و نه آن چیزی که از دلم برآید؛



پانوشت:
خسته ام و ناامید همین!!