آخ.....خداجونم حکمتت رو شکر.....
واقعا نمیتونم درک کنم؛ من نمی فهمم چرا وقتی میخوای بگیری میدی?
چرا میزاری یه مادر ۹ماه رنج حاملگی رو به جان بکشه
۹ماه لحظه به لحظه به جنینی که تو رحمش رشد میکنه وابسته تر بشه دلبسته تر بشه
بعد بچه ای که همه خانواده چشم به راهش هستند پا به این دنیا بزاره و بعد بگن سیاه رگ و سرخرگ قلبش برعکس کار می کنه.
و بعد دو هفته که همه چی داره خوب پیش میره بچه مرخص شده و مثل بچههای عادیه و قرار دو ماه دیگه بیان برای عمل نیمه شب گریه بچه بند نیاد و بعد هم بیمارستان و بعد......
نمیفهمم حال زهرا رو وقتی پارچه سفید رو رو صورت مثل ماه فاطمه اش میبینه؛ نمی فهمم چه جوری با این درد کنار میاد.....
حالم بده نمیتونم بنویسم فقط اینم نمیفهمم که من با این اوضاع روحی داغون چرا باید روز آخر بدون برنامه برا اولین بار تنها ماشین رو بردارم با بچه ها از کرج بیام اینجا و شب آخر رو کنار این فرشته کوچیک بگذرونم?
من فکر می کنم طبیعت مادربودن یا شاید هم والد بودن یه قانون مهم داره
اون هم اینه:
میزان عمر والد با عدد بیماریهایی که فرزندش به اون دچار میشه نسبت عکس داره؛
اینجوری که هر چی تعداد مریضی هایی که بچه رو خصوصا تو دوران کودکی گرفتار می کنه بیشتر باشه عمر پدر و مادر کمتر میشه؛
اینو گفتم که بگم
تو هفته گذشته یه 7-8سالی از عمر من کم شده....
الان حس اون مادری رو دارم که برا پسرش رفته خواستگاری بعد خونواده دختره زنگ زدند جواب منفی دادند بعد این هم نشسته یه گوشه و مات و مبهوت به گوشی تلفن که توی دستش مونده نگاه می کنه و میگه: جز جیگر بزنه دختره! اصلا مالیم نبود انگار برا پسر من دختر قحطه و ...
بعد داستان واسطه شدن من و همسر برای خواستگاری از دختردایی همسر برای برادر همسر امروز زندایی همسر (چه همسر همسری شد!!:))) )زنگ زده و میگه: دخترمون گفدِس نیمیخواد ازدواج کنه!! گفتس میخواد درس بوخونِد!!!
بعد من از چی حرص می خورم؟؟؟ از این که بعد 4سال که برادر همسر داشت یواش یواش این عشق یک طرفه اش رو فراموش می کرد و به ازدواج رضایت می داد سه هفته پیش خود دختره اس ام اس داد بهش که من راضیم تو خونواده ام رو راضی کن!!!
بعد حالا مامانش میگه ما گفتیم ما راضی هستیم خودش گفته نمیخوام!!!
اینجاست که میگن: دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟؟؟؟؟
صبح روز بعد از ماموریت -البته نزدیک های ظهر- برمی گرده خونه و یک راست به آشپزخونه میره و از همون اول هم میگه میخوام یه املت بزنم با پیاز میدونم دوست نداری تو همون کره مربات رو بخور....
من که هنوز از بی خوابی دیشب که به خاطر نبود اون و ترسی که یک باره مثل خوره به جونم افتاده بود و خواب رو ازم گرفته بود گیج و منگم هیچ نمی گم و در حالی که اون مشغول اضافه کردن تخم مرغ به مخلوط گوجه و پیاز نپخته است ظرف مربا و کره رو برمی دارم و به اتاق میرم.
هنوز انقدر سرحال نشدم اما برام سئواله که یعنی همسر بعد چهل روز آرایشگاه رفتن من رو ندیده یا خودش رو به ندیدن می زنه؟
حالم خرابه خیلی! از گریه های آخر شب دخترک و ضجه هاش که "هیشکی منو دوست نداره" این جملات داغونم کرده. یه جورایی دیشب بعد از گریه های دخترک که خودم هم می دونستم از بیخوابیشه خرد و خاکشیر شدم اما همسر انگار گوشی برای شنیدن حرفهام نداره و من هم سعی می کنم زبون به دهن بگیرم. چون میدونم به محض باز کردن دهانم قبل از زبان غده های اشکیم فعال میشن.
سفره رو جمع می کنم در حالی که همسر آماده میشه برای خواب می پرسم: تغییری توی من نمی بینی؟
میگه: ا مبارکه این تاپ رو کی خریدی؟
و من مات و مبهوتم که یعنی این تاپ رو تا حالا تن من ندیده؟؟ حوصله بیست سئوالی ندارم میگم: ابروهام رو می گم! که همسر تیر خلاص رو می زنه و میگه: ابروهای تو که انقدر کمرنگه که هیچوقت فرق نمی کنه!!!
گیج می زنم دیدم که تار میشه می فهمم غده های اشکی میخوان کارشون رو شروع کنند ولی نفس عمیق می کشم و کتابی برمی دارم و می نشینم به خواندن!
دو سه ساعتی می گذره و توی این زمان بچه ها دیوانه ام می کنند و من مجبور می شوم بیندازمشان در اتاق و در را ببندم بلکه ساعتی آرامش داشته باشم اما مگر جیغ هایشان می گذارد. طاقتم طاق می شود در اتاق بچه ها را باز می کنم و خودم هم به اتاقم می روم و پرت می شوم روی تخت و ناخودآگاه اشک است که می ریزد...
و همسر....
آه از این روزگار!
کمی عشق! ذره ای محبت! هیچ در کار نیست. همانطور که زل زده به سقف می پرسه چی شده؟ دلم میگه: محبت میخوام اما زبانم میگه: خسته ام داغونم شب هایی که نیستی عذاب می کشم!
نمی دانم سقف لعنتی چه دارد که نگاه از آن برنمی دارد می پرسد: بچه ها اذیتت می کنند؟ دلم میگه: نه جای خالی تو و دلشوره نبودنت دیوانه ام می کنه! اما زبانم می گه: آره دیشب دختربزرگه خیلی اذیتم کرد...
و سکوت....
و همانطور نگاه خیره به سقف...
و دستی که حلقه نشد دورم...
و چشمهایی که زل نزد به چشمانم تا حرف دلم را بشنود....
و من امروز داغون تر از روز قبل
و من امروز خسته تر از هر روز...
پانوشت: دوست ندارم آسمون این خونه همیشه ابری و گرفته باشه ولی چه کنم که این خونه انعکاسی از وجودمه و این روزهای آخر پاییز همه وجودم انگار ابری و گرفته است.
به معلم کلاس زبان دخترک در بحثی درباره ارشد می گویم:
اگر هم قبول نشوم گله ای ندارم و حتی باز هم از خودم راضی هستم چون در مدت چند ماه کلی مطلب روانشناسی با پایه و اساس یاد گرفتم و این مطالب خیلی به دردم می خورند.
اما تمام مدت زمان بعد از اسنک تایم تا پایان کلاس و حتی بعد آن را به این فکر می کنم که چقدر این حرف را از عمق دل گفتم و چقدر این حرف واقعیت دارد؟؟
یعنی من هدفم همین بود؟ که چند تا نظریه روانشناسی یاد بگیرم؟؟؟ یعنی نمی توانستم این نظریه ها را در جای دیگری و با فراغ بال بیشتری یاد بگیرم به جای آن که سه ماه تمام شب ها خواب را بر خودم حرام کنم و صفحه به صفحه پیش بروم و آخر هر دو هفته ام با استرسی که تا به حال در هیچ آزمونی تجربه نکرده بودم بگذرد؟؟
نمی دانم!
دیشب با دوستی در همین مورد چت می کردم حتی نتوانستم یک جمله درست و درمان تحویلش بدهم و آن چیزی که در مغزم هست را درست به او منتقل کنم. پست های قبل را نگاه می کنم یکی از یکی افتضاح تر حتی دو جمله درست و حسابی نتوانسته ام پشت هم ردیف کنم که اشتباه دستوری نداشته باشد.
اوضاع زندگیم هم همینطور است، هر روز مشتری می آید برای خانه و من هنوز مرددم بین فروختن و نفروختن و در این مورد هنوز نتوانسته ام تصمیم درستی بگیرم از طرفی این شهر را دوست دارم و راحت تر با مردمانش ارتباط برقرار می کنم و از طرفی دوری از خانواده برایم سخت است؛ نه که اگر تهران باشم هفته ای چند بار به خانه پدرم بروم اما همین که اینجا از اول هفته باید منتظر باشم تا آخر هفته برسد و من به دیدن پدر و مادرم بروم این برایم محدودیت بزرگی است و عذابم می دهد. و مورد دیگر فکر اثاث کشی آن هم در این وضعیت است که روح و روانم را به هم می ریزد؛
و همه اینها به اضافه بحث هایی که یکی دو هفته پیش با خانواده همسر پیش آمد و جنگ اعصابی که در مورد طلاق خواهر همسر در خانه شان وجود دارد و از طرفی هم تلاش برادر همسر برای رسیدن به عشق قدیمیش که این بار مرا واسطه قرار داده همه و همه مشغولیت های ذهنی این روزهایم هستند.
پانوشت:
برایم دعا کنید همین!
بعدانوشت:
اینو الان توی یه سایت دیدم؛ زیبا بود و پرمغز:
تیر ، فقط با به عقب کشیده شدنش پرتاب می شه ...
اگر زندگی با سختی هاش شما رو به عقب می کشه ؛ می خواد که شما رو به یه هدف بزرگتر پرتاب کنه ...
لطفا شما به نشونه گیریتون ادامه بدید ...